توی صحن، عمه خانوم را می بینم و با هم بیرون می آییم. همه منتظرند تا حسین نخلی بیاید و به غذاخوری حضرت برویم . عمه خانوم باید کفشهایش را از کفشداری زنانه بگیرد که با کفشداری مردانه فاصله دارد. همانجا قرار می گذاریم و می رود. هنوز بچه هایی هستند که خودشان را به جمع می رسانند. هر کس نکته ای یا تکه ای از ماجراهای صبح تا حالا را سوژه می کند تا بقیه درباره اش نظر بدهند. کوثر این ور و آنور می رود و با بلبل زبانیهایش شوری به جمع می دهد. نخود دوربینش را تحویل گرفته و مشغول فیلمبرداری با لهجه اصفهانی است ! یک ربع گذشته و هنوز گُردان حرکت نکرده است . عمه خانوم هم نیامده است . مگر یک کفش گرفتن چقدر وقت می برد ؟ نکند کفشهایش گم شده اند ؟ محل قرار را ترک می کنم تا به کفشداری زنانه بروم اما عمه خانوم آنجا هم نیست . یعنی کجا رفته ؟ بالاخره حسین نخلی سر و کله اش پیدا می شود و بچه ها راه می افتند . چه کار کنم ؟ عمه خانوم که نیست . اگر بمانم که محل غذاخوری را بلد نیستم . با بچه ها می روم تا محل را ببینم و بر می گردم . عمه خانوم هنوز پیدایش نیست. باز بر می گردم به آنجا و باز به باب القبله . نخیر، آب شده و رفته است توی زمین .
همه بچه ها وارد سالن غذاخوری شده اند و راهنمای عراقی در کنار حسین نخلی و با معرفی او بچه ها را راه داده است و فقط من مانده ام . بناچار داخل می شوم تا از غذای حضرت محروم نشوم. تمام سالن پر از زائرانی است که با خوشحالی از اینکه میهمان خوان مولا شده اند با شادی و شعف مشغول سرو غذا هستند .
غذا ، پلو و خورشی است که اسمش را نمی دانم . هر کس چیزی می گوید اما اکثراً می گویند قیمه عربی است هر چند به قیمه های ما چیزی نمی برد . همراه آن ، دوغ و پرتقال و نان و نمک و آب معدنی با برند «الحیاة». نیمی از غذایم را می خورم و نیمی را به همراه نان و نمک برای عمه خانوم بر می دارم .

محمد دهقانی مشغول عکس گرفتن است و نخود مشغول فیلم گرفتن . محمد راحت عکس می گیرد اما متصدی سالن خیلی روی خوشی به نخود نشان نمی دهد و به نظر می رسد از اینکه یک دختر خانوم دارد فعالیت فیلمبرداری می کند ناراحت است ؛ بدون اینکه به او نگاه کند دستش را دراز می کند که یعنی برو ! و نخود هم خیلی خونسرد به کارش ادامه می دهد .
بیرون می آییم و گوسفندی را می بینیم که ظاهراً ساعتهای آخر عمر شریفش را می گذراند . بچه ها با او عکس می گیرند. راه می افتیم به سمت ساحة المیدان و مقابل جامعة الاسلامیة و تا به هتل برسیم باز هم می گوییم و می خندیم . اما چیزی که جالب است مطلقاً غیبت و بدگویی چه تصریحاً و چه تلویحاً در کلام هیچ کدام از بچه ها نیست.
به هتل که می رسیم یکراست سراغ کلید اطاق 313 را می گیرم که نیست و خوشحال می شوم . عمه خانوم داخل اطاق است و حسابی از دستم کفری ! می گویم مگر قرار نبود شما کفشهایتان را بگیرید و بیایید سر قرار ؟ با ناراحتی می گوید کفشهایم را گرفتم اما هیچ خبری از شما و دوستانت نبود ! می گویم ما که یک ربع - بیست دقیقه ای همانجا بودیم . اما ... نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود که نه من عمه خانوم را دیده بودم و نه ایشان من و بچه ها را و همه هم همانجا بوده ایم ! در هر صورت برای اینکه از دلش در بیاورم غذاهای حضرتی را به او می دهم و فلاسک را بر می دارم تا از رستوران هتل چای تازه دم بیاورم .
وارد سالن غذاخوری در زیرزمین که می شوم با چه صحنه ای رو به رو بشوم خوب است ؟ نه ، خب یک حدسی بزنید ! بله ، آقایان تیپ تا تیپ نشسته و از غذای هتل هم نگذشته اند ! مانده ام این غذاها را در کجا جا می دهند ! برای رعایت مسائل امنیتی در اردوهای بعدی از ذکر اسامی تک تک آنها خودداری می کنم اما تقریباً یک ردیف کامل از صندلیها را که چیزی حدود بیست نفر می شود، آقایانِ از غذاخوریِ حرم برگشته تشکیل می دهند ؛ بهانه شان هم این است که از ماهی پلوی اینجا نمی شد گذشت !
تعداد محدودی خانوم هم در سالن مشاهده می شوند که البته دستهایشان را از لای چادر بیرون می آورند تا باور کنیم فقط برای بردن چایی و میوه به سالن غذاخوری تشریف آورده اند و راست می گویند .
حامد و آسد سعید اعلام می کنند که ساعت پنج جلسه وبلاگ نویسان است و مدیران اعلام می کنند که ساعت چهار بعدازظهر بازدید از قبرستان وادی السلام . راستش فشردگی زیاد برنامه های صبح تا حالا آنقدر بوده است که فقط می خواهم یکی دو ساعتی بخوابم و دلم نمی خواهد هیچ کدام از این دو برنامه باشد . اما هر دو گروه اصرار دارند که همه باشیم و من فرصت می کنم مدت کمی استراحت کنم .
از همراهی گروه اول که به وادی السلام رفته اند باز می مانم اما رأس ساعت در طبقه دوم حاضر می شوم و با کمک همدیگر، مبلهای این ور و آنور را می آوریم و صندلیهای اطاقها را هم ، و جلسه را با قرآن و صلوات شروع می کنیم . حامد که همه را می شناسد شروع می کند به معرفی بچه ها و از سمت راست از خانومها شروع می کند . به نظر می رسد بعضی از خانومها که تا کنون نویسنده وبلاگهایی بوده اند که با نام مستعار می نوشته اند ، از اینکه خیلی دقیق معرفی شده اند و به اصصطلاح لو رفته اند خیلی خوششان نیامده است . به هر حال چیزی حدود ده پانزده خانوم و کمی بیشتر آقا در جلسه هستند که بعد از معرفی، بحث کشیده می شود به تشکیل گروه جدیدی از وبلاگ نویسان تا فعالیتهای بعدی منظمتر و با برنامه تر باشد .

نظراتم را می گویم که باعث می شود تمام جلسه به همین بحث اختصاص پیدا کند و آن اینکه تجربه چند تشکل وبلاگ نویسانی که در سالهای اخیر داشته ایم تجربه خوبی نبوده و یا حداقل آسیب شناسی نشده که چه چیزی، این تشکلها را بعد از مدتی بین دو سه ماه تا یکی دو سال از هم پاشانده است و اسم می آورم . کاش این حرف را نمی زدم تا بحث به موضوع بهتری اختصاص پیدا می کرد .
البته در حاشیه، بحثهایی که ظاهراً در این دو سه روزه در فرند فید و فیس بوک به این سفر کربلا پرداخته شده و ما را نیروهای قالیباف معرفی کرده مطرح می شود که بچه ها از این موضوع خیلی ناراحتند. همچنین بچه ها از این ناراحتند که چرا بعضی در همین شبکه ها به همراه شدن خانوم توحید لو با این جمع حمله کرده اند . بچه ها می پرسند که نکند همین بحثها باعث شده خانوم توحید لو در این جلسه نباشد که خانوم سادات موسوی توضیح می دهد که از ایشان برای این جلسه دعوت شده اما برنامه زیارت و رفتن به وادی السلام داشته اند و نیامده اند.
بحث البته به فیلترینگ و این جور چیزها هم می رسد که با حضور آقای سالم کمی هم داغ می شود اما خب آبمیوه های توزیعی کمی مشکل را برطرف می کند!
ساعت حدود شش - شش و نیم جلسه تمام می شود و بچه ها اصرار می کنند که حتی برای دقایقی هم که شده به وادی السلام برویم و راه می افتیم...




